![]() |
![]() |
|
| آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می سپارد جان! |
|
خوب یادمه که نجسی و پاکی برای هر دوشون اولویت همه چیز بود. وقتی می رفتی دستت رو بشوری شنیدن جمله هایی نظیر«مادر پاتو نزار رو زمین» یا وقتی از حموم میومدی بیرون دیدن دمپایی های جفت شده دم در خیلی عادی بود و جزئی از زندگی. دو روز پیش مادربزرگ رو صبح زود در فراموشی کامل و بی اختیاری مطلق روی تختش دیده اند. حالا هم روی تخت بیمارستان به ضرب و زور اکسیژن نفس می کشه. یاد بچگی و نوجوونیمون توی خونه ای که درختهای نارنجش روی حیاط سایه انداخته بودند و لطف نفس کشیدن تو اون خونه به صفای وجود آدمهاش بود بخیر. دیگه واقعا دارم معنی جمله «یاد مادرم بخیر» بابا رو وقتی از محله قدیمی مادربزرگ پدری تو معالی آباد شیراز می گذشتیم و اون آهی که کشید رو با پوست و گوشتم درک می کنم. انگار که حضور همه دور و بری هام خاطره ای بیش نبوده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:41 توسط نسیم |
|
|
چند وقت پیش با یکی از همکاران در مورد ژن صحبت می کردیم و بیشتر البته نگاهی آماری داشتیم به نمونه هایی از چند خانواده. همکارم مثال می زد که دخترش رو اینجا بزرگ کرده و این دختر جوان هیچوقت همنشین فامیل نبوده اما خیلی از رفتارها و سلایق فامیل رو به ارث برده: مثل مادربزرگش از طلا و جواهر و لباسهایی که برق می زنه خوشش میاد یا برخلاف پدر مادر کنترلی روی اعصابش نداره و خیلی زود عصبانی میشه و شروع می کنه به جیغ زدن مثل یکی دوتا از خانمهای فامیل که یکی دو بار بیشتر در زندگیش ندیده تشون. من به ژن به عنوان یه قضیه اثبات شده نگاه می کنم اما نمی دونم که رفتاری مثل حسادت جنبه ارثی داره یا تحت تاثیر فرهنگ تربیتی خانواده از نسلی به نسل بعد منتقل میشه؟ گاهی به حسادت به عنوان یه ویروس نگاه می کنم که می تونه حتی از زن به شوهر و بالعکس سرایت کنه ( شاهد مثال هم دارم اما بازهم نمی دونم که باید زمینه ژنتیکی در این مورد داشته باشی یا ویروسش خیلی قوی و سمجه؟). وقتی به بچه های معصوم و بی آزاری که توی پارک -همراه والدینشون- بالا و پایین می پرن نگاه می کنم و متوجه شباهت ظاهریشون به هم می شم ناخودآگاه به این فکر می کنم که چه خصوصیات بعضا خطرناکی رو می تونیم از نسلی به نسل بعد منتقل کنیم!!! در کنار هوش، مهربانی ، نوع دوستی، صبر و شکیبایی همیشه حسادت، بخل و تنگ نظری هم وجود داشته. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:44 توسط نسیم |
|
|
ما اینجا تعریفی از زندگی فامیلی نداریم البته بازهم به من و همخانه که چند تا فامیل این ورا داریم. اما خوب دوستان خوبی داریم که می تونیم باهاشون درد دل کنیم و گاهی مشورت و در کنار هم باشیم برای خوشی و ناخوشی. چند تا از دوستان، اینجا بچه دار شدن و این بچه ها ما هارو خاله (قلابی) و عمو (قلابی) می دونن و البته که چه انرژی های مثبتی که بهمون نمی دن. فردا روز تولد دو تا ازین گلهای خوشرنگ و دوست داشتنیه. شماره های روی کیکشون گذر سریع عمر ما رو نشون می ده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:34 توسط نسیم |
|
|
روز ۴ می در هلند روز گرامیداشت کشته شدگان یا آسیب دیدگان جنگ جهانی دوم است (به هلندی de Nationale Dodenherdenking). امروز برای بار اول توی این مراسم در شهر محل سکونتمون شرکت کردیم اونهم خیلی تصادفی. همراه جمعیتی که اغلب خیلی جدی لباس رسمی پوشیده بودند و شده حتی یک شاخه گل در دست در سکوت محض حرکت می کردند از جلوی کلیسای جدید (که الان بیشتر کاربرد توریستی داره) تا محل ویژه یادبود رفتیم. جمعیت خیلی زیاد نبود اما کسانی که اومده بودن از هر طیف سنی بودند. راس ساعت ۸ همونطور که تو این ۴ سال از تلویزیون دیده بودیم، همه به مدت ۲ دقیقه سکوت کردند و بعد شهردار دلفت سخنرانی دلنشینی کرد در وصف تغییراتی که در جهان در طول تاریخ همیشه در جریان بوده. بیشتر این ۴۰ یا ۵۰ دقیقه مراسم یاد جنگ ایران و عراق و خانواده های متلاشی شده و زندگی های به ثمر نرسیده این دوران بودم. توی مراسم امروز عصر خانمی شعری خوند به اسم کودک جنگ. برای امثال من که جنگ رو تو بچگی تجربه کردند متاسفانه خیلی عادی بود دیدن همکلاسی هایی که پدر یا برادرشون رو تو جنگ از دست داده و یا جنگزده و آواره بودند...متاسفانه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:6 توسط نسیم |
|
|
امیدوارم بیماری و ناخوشی سراغ هیچ خانواده ای نیاد. زمستون گذشته خیلی به ما سخت گذشت و هر روز تمام تن و بدنمون می لرزید که مبادا عموی مهربونمون درمان نشه اما حالا خدا رو شکر خبرهای امیدوارکننده ای به گوشمون رسیده. خدا همه بیمارها رو زودتر شفا بده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39 توسط نسیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل كو مي آيد
گل كو مي آيد خنده به لب. من ندارم سر ياس، زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور ضرب آهسته پاهاي كسي مي آيد. |
| آرشیو موضوعی |
|
سفرنامه |
|
RSS
|