![]() |
![]() |
|
| گفتم آهندلی کنم چندی/ندهم دل به هیچ دلبندی/سعدیا دور نیکنامی رفت/نوبت عاشقی ست یکچندی |
|
عمه ام راست می گفت اگر در این شبهای سرد و طولانی چیزی به اسم کریسمس نبود "چه می کردیم در این کولاک دل آشفته دم سرد..."۱ دیشب یکی از این درختچه های پلاستیکی مهمان خانواده کوچک ما شد دوستش دارم چون آرزوی کودکی نه چندان دورم است.
۱. آرش کمانگیر-سیاوش کسرایی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:25 توسط نسیم |
|
|
خواب دیدم توی زندانم نمی دانم چطور سر از آنجا در آورده بودم سر از یک ناکجا آباد. همه زن بودیم همه شاید دخترکانی هم سن و سال. آمدند و از بیخ گیس یکیمان گرفتند و آنچنانش پیچاندند که لرزه به جانم افتاد انگار که بند دلم پاره شد. همه از همین چادرهای طوسی نکبت پوشیده بودیم همه شبیه هم مثل سالهای سیاه مدرسه و اجبارهای بی محتوا. یکی ۱۰ باری آمد سراغ من محاسنش را یادم هست کریه بود قیافه اش با آن دندانهای نا مرتب. ترس از لمس شدن را هنوز پس از ۱۰ ساعت بیداری حس می کنم...چه روزگاری شده است چند شب پیش به همخانه گفتم شاید آخر زمان باشد! او خندید اما چیزی در وجود من کاملا جدی بود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:42 توسط نسیم |
|
|
اینجا برفی باریده که به قول هلندی ها در سی سال اخیر سابقه نداشته است. همه جا سپید پوش است و امکان دوچرخه سواری محدود شده. به دلیل بی سابقه بودن چنین هوایی دولت هلند چندان مجهز به امکانات هموار کردن راه ها نیست و خلاصه که چند روزی ست اغلب به مشکل رفت و آمد گرفتار شده ایم. بیش از همه چیز چهره گل انداخته بچه ها که در کنار پدر یا مادرهایشان در برف راه می روند و بالا و پایین می پرند جالب است. چه بسا که والدینشان هم در کودکی چنین برفی را تجربه نکرده اند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:20 توسط نسیم |
|
|
بالاخره برف قشنگی بارید نه از آن برفهای آبکی که پارسال آمد و هیچ هم ننشست. در ادامه دو عکس تقدیم می شود. عکس اول مربوط به یخ بندان چند روز پیش است و دومی امروز صبح. مکان هم دلفت روبروی دانشکده مهندسی شیمی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:44 توسط نسیم |
|
|
چندی ست که داستان فرخزادها به روایت پوران فرخ زاد را در اینجا دنبال می کنم گفتم شاید شما هم مشتاق باشید. دیشب داستان غم های فروغ که خیلی هم برای ما بیگانه نیست را می خواندم تا بدانحا رسید که :"... در فروغ یک «عقدهی پدرجویی» بود. یعنی به دلیل خشونت ظاهری پدرم و اینکه هیچ مهربانیای به ما دخترها نمیکرد و زن را موجود درجه دویی میدانست؛ ..." درد کمی نیست و من باور دارم که این دردی ست مشترک میان خیلی از ما زنها. جامعه مردسالار ما که خیلی خوش نمی داند ابراز احساسات پدر به دختر را آنچنان که باید و شاید -آنهم با توجیهاتی بی ربط!- ریشه خیلی ازین دردها و بدبختی هاست. البته که نباید نادیده گرفت نقش پر رنگ بسیاری از پدرهای فهیم ایرانی را در زندگی بسیار از ما. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:20 توسط نسیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل كو مي آيد
گل كو مي آيد خنده به لب. من ندارم سر ياس، زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور ضرب آهسته پاهاي كسي مي آيد. |
| آرشیو موضوعی |
|
سفرنامه |
|
RSS
|